![]() بنام هورا مزدا که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را آفرید.
منوی اصلیسلام؛ درودی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که در آسمان عشق به پرواز در آمده است؛ سلامی به بلندای آسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران؛ سلامی به لطافت گرمای بهاری؛ سلامی همچو بوی خوش آشنایی؛ سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل دوستان عزیز. من شایان هستم این وبلاگ رابا بياري اهورا مزدا به عاشقانه هاوعشق ها به صفحه نگارش در آورده ام امید است که رضایت خاطر شما عزیزان را فراهم بیاورم@@@شایان@@@ از شهر عاشقان پاک باخته؛ شهر عشق؛ شهر مردمان خون گرم؛ کـــــرمـــــانـــــشاه
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1389
آبان 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 آرشیو موضوعی
اشعار عاشقانه سهراب سپهری
اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد برای تو مینو یسم @ دوستت دارم @ دلتنگی های عاشق شعرهای عاشقانه وبی نظیر شعرهای تک شعرهای به دل مونده شعرهای مختلف فقط عشق عشق عشق دلم برات تنگ شده جونم نگذر از عشق ما عکس عاشقانه تک عکس شعر ناب وکم نظیر حرفهای بی نظیر عاشقان عشق ترا من دوست دارم مناجات نامه عاشقان دل خسته جستجو
پیوندها
ღღღعاشقانهღღღ
ღღღکه عشق آسان نمود اول...ღღღ ღღღعشـــــــــــق مهـــــرنازღღღ ღღღمرگ رویای بارانیღღღ ღღღضیافت عاشقღღღ ღღღشـــــــاعران ســــــپیدღღღ ღღღقلب تو شاعریست...ღღღ ღღღمراببخش...؟عاشقღღღ ღღღاسیر عشقღღღ ღღღبگذر زمن ای آشناღღღ ღღღآغازی دیگرღღღ ღღღکوچه باغ احساسღღღ ღღღخطی از تنهاییღღღ ღღღحرفهای من و ...ღღღ ღღღخانه کتاب ایرانღღღ ღღღعاشقانه های سالارولعیاღღღ ღღღدخترماهღღღ ღღღدیووووونه خونهღღღ ღღღکاملا آنتی اخلاقیღღღ ღღღزنگ انشاءღღღ ღღღنگاهی نوღღღ ღღღهمه چی از همه جاღღღ ღღღشیطون بلاღღღ ღღღحرف های بارونیღღღ ღღღدل شکستهღღღ ღღღخدا...ღღღ ღღღدختر خسته شبღღღ ღღღمسافر تنهاღღღ ღღღشقایق های عاشقღღღ ღღღکامپیوترღღღ اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
عاشقـــانه ها وعشــــــــق ها
عشق عشق.....................؟
عشق زیباست اما غم دارد عشق تار و پود شکسته قلب را جلا می دهد عشق معنای تمام زندگی یک عاشق است قلبی که هر لحظه احساس می کند در حال خاموش شدن است ای کاش معنای واقعی عشق را درک می کردیم ای کاش عشقی وجود داشت که هیچگاه از بین نمی رفت عشق زیباست به زیبایی و پاکی یک نگاه ساده حتی اگر سکوتی بس عظیم در آن نهفته باشد حال به نظر شما عشق یعنی .......؟ |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در سه شنبه دوم آذر 1389 ساعت 21 |
مگه نه.؟مگه نه.؟
من وتوقصه یک کهنه
کتابیم مگه نه؟مگه نه؟
یه سوالیم یه سوال یه سوال بی جوابیم مگه نه؟مگه نه؟ یه روزی قصه پرغصه مام تموم میشه آخرش نقطه پایان کتابیم مگه نه؟مگه نه؟مگه نه؟مگه نه پشت هم موج بلا میشکنه وجلومیاد وای برما که روآب مثل حبابیم مگه نه؟مگه نه کی میگه مابا همیم ماکه با هم جفت غمیم دوتا عکسیم وبه زندون یه قابیم مگه نه؟مگه نه؟ ای خداابرمحبت چرا بارون نداره آسمون خشکه وماتشنه آبیم مگه نه؟مگه نه؟ کاردنیاراکه چشمم دیده بودگفت بدلم مادوتاپنجره ی روبه سرابیم مگه نه؟مگه نه؟ من وتوقصه یک کهنه کتابیم مگه نه؟مگه نه؟ آخرش نقطه پایان کتابیم مگه نه؟مگه نه؟مگه نه؟ مگه نه؟مگه نه؟ مگه نه؟ |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ساعت 18 |
دلم برای کسی تنگ است...
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در شنبه بیست و دوم آبان 1389 ساعت 21 |
هر لحظه با من باش .............
هر لحظه با من باش، در روح من جاری تکرار شو در من، در خواب و
بیداری گهوارهی مهتاب،
شب خواب میبیند که از چشمان تو،
اندوه میچیند هر ماجرا شیرین،
هر روز رویایی بی تو همه
کابوس، کابوس تنهایی هر لحظه با من
باش، در انزوای من تا آخر قصّه، تا ماجرای من تکرار شو شاید،
ما سهم هم باشیم شاید به جرم
عشق، ما متهم باشیم تا در حضور تو
آشفتهی خویشم در سفرهی عشقت
درویش درویشم در باد میلرزد
گهوارهی مهتاب در بزم خورشیدی،
این سفره را دریاب انگور مهمان کن،
در بزم نان و عشق هر لحظه با من
باش، تا امتحان عشق هر لحظه با من
باش، در روح من جاری تکرار شو در من،
در خواب و بیداری در خواب و بیداری |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در شنبه پانزدهم آبان 1389 ساعت 19 |
عشق یعنی همه چیز !
بین من و تو فاصله یعنی عشق حتی فراق و حوصله یعنی عشق نقد دلم به نسیه ی دیدارت زیبای من ! معامله یعنی عشق ناکام مانده جبر زمان ، حتی در حل این معادله ، یعنی عشق بار دگر مرا متولد کرد قابلترین قابله یعنی عشق شوری فتاده در همه ذرات آغاز فصل چلچله یعنی عشق یک نیمه شب به پای دلم بنشین راز و نیاز و نافله یعنی عشق من این غزل به وزن تو می گویم با قیمتی ترین صله یعنی عشق باید تلافی شب هجران کرد روز وصال هم گله یعنی عشق باید رسید ، مسلک ما این است صحرا و خار و آبله یعنی عشق تنها هدف ، خرابی دلها بود طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق ! |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ساعت 0 |
ای سراپا همه خوبی ووفا
باز با من سخن از عشق بگو
ای سرا پا همه خوبی و وفا به خدا محتاجم من چو ماهی که ز دریا دور است و شن گرم کنار ساحل پیکرش را گور است ... من تو را موج امید و وفا میخواهم تو به من نزدیکی مثل خورشید به گل مثل تصویر به آب مثل آواز قدم های دو همراه به پل من تو را چون عطش کوه به یک جرعه طنین می خواهم من تورا مست و رها، همچو یک تکه ی ابر، مثل ذرات هوا می خواهم من تو را ای نابترین شعر زمان، من تو را ای روشنگر جان از سرا پرده ی دل تا نهان خانه ی جان می خواهم باز با من سخن از عشق بگو... |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در پنجشنبه سوم تیر 1389 ساعت 9 |
تنها ترین ؟؟تنها
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است٬کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر، دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ساعت 22 |
تردید یا ...
من در این دنیا خدا حیران شدم یا ناتوان من در این وادی خدا مجنون شدم یا بی زبان قلب من جویای عشق است و کجا لب تر کنم این دل ویران من گوید که با غم سر کنم گر که باشد سهم من یک عمر تنهایی و غم پس چرا قلبی نهادی در درون سینه ام بار الهی سینه ای دارم سرا پا عشق و شور یار من گمگشته در خود من شدم مدهوش دوست عشق من... تردید را مهمان قلبش میکند مانده ام حیران که با مهمان چه می خواهد کند مشق امشب را گمانم مو به مو از بر کند این همه تردید را در قلب خود مهمان کند ترسم از این است مشق وهم را باور کند گر چنین باشد خدایا من چه با این دل کنم ضجه های امشبم را با دلی پر خون کنم اشک چشمم را نثارمقدم دلبر کنم گویمش جانم فدایت مرهم قلبم تویی تک سوار وادی عشقم تویی جانم تویی پس دگر تردید را از قلب خود انداز دور جای آن همراه من باش وسرا پا عشق و شور |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 ساعت 22 |
برایت آرزو میکنم
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، و چون زندگی بدین گونه است، و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی و امیدوارم اگر جوان
هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته
باشی ای کاش کسی هم برایم آرزو می کرد ؟ |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در جمعه هفتم اسفند 1388 ساعت 23 |
با تو هستم
با تو هستم |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 15 |
بازي عشق؟؟؟
گفتی برو، گفتم به چشم این بود کلام آخرین گفتی خدا حافظ تو، گفتم همین؟، گفتی همین گریه نکردم پیش تو با این که پر پر می زدم با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم بازی عشق تو رو جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم شاه مهره دل رفته بود، من لاف بردن می زدم قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق دادم به ناز رخ تو، این همه یادگار عشق گفتم ببر هر چی که هست، رقیب درد چیره دست گفتی تو مغروری هنوز، با فتح این همه شکست ![]() |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 ساعت 14 |
مــارو بــاش.....
ما رو باش رو چه درختی اسممونو جا میذاریم
تشنه موندیم ولی مشت آب نا اهلو نخواستیم سر ظهر
گفتی از جنس نظر کرده ابریم و میباریم
چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت میکنه
ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاری
پاکی تو رونق یه دریا ماهی رو شکسته توی تور
دریاگفته که ما صیادیم و غافل که شکاریم
به هوای تو چراغ حرمت رفیقو کشتیم نارفیق
چون برای حجلمون میخواستیم مهتابو بیاریم
|+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 22 |
تو یعنی.....?
اگر دریای دل آبیست...
تویی فانوس زیبایش.. اگر آینه یك دنیاست.. تویی معنای دنیایش تو یعنی دستهای گل را.... ز آن سوی افق چیدن تو یعنی پاكی باران.... تو یعنی لذت دیدن... تو یعنی یك شقایق را ... به یك پروانه بخشیدن... تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن.. تو یعنی یك كبوتر را ز تنهایی رها كردن... خدای آسمانها را... به آرامی صدا كردن... تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن.. تو یعنی باغی از مریم... تو یعنی كهكشان بودن.... تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیك آزادی.... برای روح زندانی... تو یعنی در زمستانها... به فكر پونه افتادن. تو یعنی روح باران را...متین و ساده بوسیدن... و یا در پاسخ یك لطف... به روی غنچه خندیدن... اگرچه دوری از اینجا...تو یعنی اوج زیبایی... كنارم هستی و هر شب ... به خوابم باز میآیی... |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 21 |
زبانم را نمیفهمی
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی... سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد... سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی...سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن پریشانم، دل حسرت نصیبم را نمی جویی گناهم چیست جز عشق تو روی از من چه میپوشی؟
|+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 22 |
آموخته ام که زندگی عشق است
آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است . آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست . آموخته ام ....... وقتی كه عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود . آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا. شاد كردی آموخته ام ..... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد . آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است . آمو خته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت . آموخته ام .... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم . آموخته ام ..... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .... . آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند . آموخته ام ..... كه پول شخصیت نمی خرد . آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگی را تماشایی می كند . آموخته ام ..... كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد كه من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یك روز به دست بیا ورم . آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد . آموخته ام .... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان . آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد . آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم . آ موخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم . آموخته ام ....... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد . آموخته ام ....... كه آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یكبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم . آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد . آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم . آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید . آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ، وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد . آموخته ام ..... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم ... |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 23 |
عشق پاک
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق با او بگو که مهر تو از دل نمی رود ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه یا جان من ز من بستانید بی درنگ جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من او نیز مایل است به عهدی وفا کند ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 13 |
مــــــن وتـــــــو.......
من * يه غريبه * توي شهر بي وفايي تو * خود فرياد * توي اوج بي صدايي من * تك و تنها * توي اين زمونه ي پوچ تو * خود مقصد * بهترين جا واسه ي كوچ من * يه درختم * خشك و بي برگ توي بيشه تو * گل سرخي * شاد و خندون تا هميشه من * يه جزيره * كه جدا از همه خاكه تو * مثل دريا * كه وسيع و صاف و پاكه من * پر ظلمت * پر وحشت و سياهي تو * خود نوري *مثل خورشيد مثل ماهي من * خالي از خويش * گمشده تو بينهايت تو * مثل كوهي * پر غروروبا صلابت من * يه پرنده * سرنوشتم يه قفس بود تو * يه قناري * آرزوت يه هم نفس بود من * پر گريه * پر التماس و خواهش تو * ميكشيدي * بر سرم دست نوازش من * مثل فرهاد * جان به راه عشق داده تو * تا ته عمر * دل به غير من نداده |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 9 |
سکـــــــــــــــــــوت مــــــــــــــــــــــــــــن؟؟
در دلم به اندازه تمام کلماتی که حرف زده ام سکوت دارم گاهی چه زیبا و آرام بخش است این سکوت و گاهی چنان احساس خفقان می کنم که می خواهم با تمام وجودم از ته دل فقط فریاد بکشم تا تو بودی سکوت معنا نداشت غم معنا نداشت همه شور بود و هیجان لبهایم با کلمات غریبه شده اند کلمات برای ساختن یک جمله کنار هم جا نمی گیرند من همچنان در سکون و سکوت هستم ولی همانند پری که باد آن را به این سو و آن سو می برد در خلا سرگردانم بی هیچ اراده ای نه نیازی هست نه شوری هست نه امیدی که بخواهم به آینده بنگرم روزمرگی ها تمام زندگی را فرگرفته است رقابت خورشید و ماه برای نمایان شدن روز به روز سخت تر می شود. و هدف در این رقابت جای خود را گم کرده است پس ناگزیرم که این سکون و سکوت را حفظ کنم.
|+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 12 |
دلتنگی های عاشق
|+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 18 |
جای پاهای تو رو ماسه ها مونده
جای پاهای تو رو ماسه ها مونده تن تو فدای بی رحمی دریا شد و رفت مرغای آبی واست چاووشی خوندن ای ز کف رفته که بود اول پر گشودنت |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 16 |
آینه
اسم من از یاد تو رفت ای آنکه در آینه ای این چهره ی خسته منم این آه سینه سوز من دیوارسرد فاصله س بین من و هم سخنمفریاد من سکوت تو لب تو باز و بی صدا عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا نگاه مات تو به من مثل نگاه دشمنه جسم تو گرمی نداره مگر تنت از آهنه مگر تنت از آهنه سکوت تو یه فاجعه س برای هم صدای تو شکسته در گلو چرا طنین نعره های تو غریبه ای برای منمنو صدا نمی کنی تو قاب سرد آینه به سوگ من نشسته ای منو رها نمیکنی شکست لحظه لحظه ام یه عادته برای تو پرنده ی نگاه من اسیره در هوای تو چرا تو که خود ِمنی سکو تتو نمی شکنی به من بگو چه میکشی تو قاب سرد آهنی تو قاب سرد آهنی تو غربت نگاه تو که با نگاهم آشناس یه دنیا حرف گفتنیست ولی لب تو بی صداست |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 3 |
شعرهای عاشقانه وبی نظیر
اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟
روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟
بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛
اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟
جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛
به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟
بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری
اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟
چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛
اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟
بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛
اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟
دست توی دستمو برم به فردا برسم؛
اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟
تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟
با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛
اجازه هست ... فقط بگو؟؟اجازه هست!!
|+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 0 |
یاران
یاران بخدابیوفایی نکنید
ازعاشق دل خسته جدایی نکنید یااینکه وفا کنیدتا آخر عمر یااینکه از اول آشنایی نکنید |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 12 |
@ دوستت دارم @
دوستت دارم ای عشق
ای کاش احساسم گلی می بود |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 5 |
شعرهای به دل مونده
میخوام برات قصه بگم قصه ی آشنا شدن عاشق شدن ، سكوت و غم قصه ی مبتلا شدن میخوام برات قصه بگم، بگم از روزا و شبا خون به دل ما میكنن اون آدمای پر جفا گریه ی خون و درد وغم سكوت بین عقل و دل نداره حرفی عاشقا ،عقلم شده بی آبو گل قصه ی آشنا شدن، قصه ی آرزو شدن یادم اومد غریبه ای ، تنها شدن تنها شدن شب شد و من توی سكوت نگاه گرمت رو دیدم میون تاریكی شب گریه ی چشماتو دیدم اما تو ای رفیق خوب ، ندیدی گریه های من اون روز و اون شب ندیدی گریه ی بی صدای من اون كسی كه خوند تو چشات درداتو فهمید با نگاه اون كسی كه دوست میداشت ، مواظبت بود با دعا اون من بودم عزیزكم اما تو نشناختی منو دعا میكردم واسه تو دعای اون مسافر رو سفر به خیر مسافرم دعای من همراهته نگاه من به آسمون دعای من به راهته یادت باشه حرفای من، اون شب كه گفتم نازنین كاشكی بدونی تو یه روز منظور من چی بودهمین نمیتونم چیزی بگم وقتی پر از گلایه ای منم پر از گلایمو نمونده حرف ساده ای تنها سكوته بین ما، حرفی نمونده همزبون گلایه هات زیاد شده از دست من ، نامهربون |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 1 |
رستگاری رستگاری رستگاری رستگاری
از تو ميپرسم، اي اهورا ميتوان در جهان جاودان زيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - هر كه را نام نيكو بماند، جاوداني است
از تو ميپرسم، اي اهورا تا به دست آورم نام نيكو بهترين كار در اين جهان چيست؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به فرمان يزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوي جانهاي تاريك بردن
از تو ميپرسم، اي اهورا چيست سرمايه رستگاري؟ (ميرسد پاسخ از آسمانها): - دل به مهر پدر آشنا كن دين خود را به مادر ادا كن
اي پدر، اي گرانمايه مادر جان فداي صفاي شما باد با شما از سر و زر چه گويم هستي من فداي شما باد! با شما، صحبت از «من» خطا رفت من كه باشم؟ بقاي شما باد!
اي اهورا من كه امروز، در باغ گيتي چون درختي همه برگ و بارم رنجهاي گران پدر را با كدامين زبان پاس دارم سر به پاي پدر ميگذارم جان به راه پدر ميسپارم
ياد جان سوختنهاي مادر لحظهاي از وجودم جدا نيست پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را قدر يك موي مادر بها نيست او خدا نيست، اما وفايش كمتر از لطف و مهر خدا نيست..... |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 14 |
پوزش پوزش
پوزش شعری زیبا از فریدون مشیری تقدیم
به فرشته وبهارم
گفته بود پيش از اينها: دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند گفته بودم، ليك، با من كس نگفت خاك را از ياد بردي! خاك را لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره سنبل» كاشتم! - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام! پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست. |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 13 |
عشق یعنی.....
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هرچه بيني عكس يار عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني سوز ني ، آه شبان عشق يعني معني رنگين كمان |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 13 |
اشعار زیبالی فروغ فرخزاد
عاشقانه
اي شب از روياي تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش ادامه مطلب...... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 13 |
برای تو مینویسم
دارم برای تو مینویسم برای عشق قشنگم عشقی که هیچوقت تودلم نمی میره . مدتهاست که نوشته هام مخاطب خاصی نداره.مینویسم واسه دل تنگم.واسه عشق قشنگم....عشقی که باید ازهمون اول راه فراموشش کرد واون رو هم مثل خیلی از اتفاقای زندگی دست خاطره ها سپرد ... ولی اینبار... اینباردارم برای تومینویسم،فقط وفقط برای توووو برای پاکی وصداقت توووو... میخوام از احساس پاکی بنویسم که من،بعد ازاون همه تجربه،جلوش کم آوردم.... ازدلی بنویسم که دریاست... از نگاهی که پاک تراز آب زلال چشمه هاست..... ازدستای مهربونت که وقتی تودستام بود تموم سردی وسختی زندگی روفراموش کردم.... ازچشایی که باچند حرف ساده، خیلی زودخیس میشه... ازلیاقتی بنویسم که خیلی کم پیداشده دروجودمن... و بالاخره ازدلم بنویسم،که امشب خیلی گرفته....خیلی زیاد....... می شینم با خدای خودم ازتو میگم از عشقمون میگم از روزگارمون میگم ودلمو خالی میکنم...از دلتنگی تو به آسمون نگاه کردم ستاره های آسمون خدا نقش تورو واسم کشیدن.. کاشکی میدی که چقدر نگات کردم و تماشای چشمات ،چشمایی که هیچ وقت دروغ نگفت...، آره دلم بد جوری امشب دلش گرفته..حتی بیشترازابرهای آسمون چشمات....بیشتراز هرروز دیگه....میدونی همچین بگی نگی،یه هوا،خسته ام....... البته از یه کم خیلی بیشتر خسته ام |+| نوشته شده توسط @@@شایان@@@ در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 5 |
|